نبودنت جه فصلی از سال است؟؟؟
که هم شبها و هم روزها آنقدر
طولانی شده اند
که هم شبها و هم روزها آنقدر
طولانی شده اند

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:58 توسط سید آریا حسینی
|
دوستت خواهم داشت در سکوت …
مبادا در صدایم توقعی باشد
که خاطرت را بیازارد …
مبادا در صدایم توقعی باشد
که خاطرت را بیازارد …

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:56 توسط سید آریا حسینی
|
گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شود
گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گردد
گاهی با یک کلمه ، یک انسان نابود می شود
گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکند
مراقب بعضی یک ها باشیم
در حالی که ناچیزند ، همه چیزند . . .
گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گردد
گاهی با یک کلمه ، یک انسان نابود می شود
گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکند
مراقب بعضی یک ها باشیم
در حالی که ناچیزند ، همه چیزند . . .
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:56 توسط سید آریا حسینی
|
گاهی وقتا زندگی تمام حواسش
رو جمع می کنه تا ببینه تو چه دوست داری
تا درست همون رو ازت بگیره.
کاش نفهمه چه قدر دوستت دارم.
رو جمع می کنه تا ببینه تو چه دوست داری
تا درست همون رو ازت بگیره.
کاش نفهمه چه قدر دوستت دارم.

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:55 توسط سید آریا حسینی
|
قحطی عشق می آید!
۷ نه , ۷۰۰سال , در قلبم ذخیره و پنهانت میکنم ,
بگو کنعانیان منتظر نباشند ,
تقسیم شدنی نیستی ,
حتی اگر یعقوب بیاید!!
.
۷ نه , ۷۰۰سال , در قلبم ذخیره و پنهانت میکنم ,
بگو کنعانیان منتظر نباشند ,
تقسیم شدنی نیستی ,
حتی اگر یعقوب بیاید!!
.

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:54 توسط سید آریا حسینی
|
نـتــرس از هجـ وم حـضــورم
چــــیزی جـــز تـــنــهایی با من نیـــستـــــ ــ
چــــیزی جـــز تـــنــهایی با من نیـــستـــــ ــ

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:53 توسط سید آریا حسینی
|
چقدر در تاریکی ، مشق رفتن کنم ؟
بیا و تکلیف مرا روشن کن !
بیا و تکلیف مرا روشن کن !
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:51 توسط سید آریا حسینی
|
نجار ها هم کورند..؟؟
هنوز هم تخت دو نفره میسازند نمی بینند
همه تنهاییم حتی آنهایی که دو نفره می خوابند...!!
هنوز هم تخت دو نفره میسازند نمی بینند
همه تنهاییم حتی آنهایی که دو نفره می خوابند...!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:50 توسط سید آریا حسینی
|
به او بگویید دوستش دارم،
به او که قلبش به وسعت دریاییست
که قایق کوچک دل من درآن غرق شده،
به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین
نور و شعر و ترانه برد،
و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد
کسی هست درین شهر
هواخواه نگاهت نشسته است
نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی...
آنقدر رفته ای که تمام درهای
باز مانده به یاد تو روی
پاشنه های انتظار پوسیده اند...
به او بگویید دوستش دارم،
به او که صدای پایش را میشنوم...!!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:49 توسط سید آریا حسینی
|
چه حس بدیست
با تمام احساست
به دیدن کسی بروی
که خودش را آماده کرده
تا به تو بگوید
دیگر دوستت ندارد.....!ا..........
با تمام احساست
به دیدن کسی بروی
که خودش را آماده کرده
تا به تو بگوید
دیگر دوستت ندارد.....!ا..........
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:48 توسط سید آریا حسینی
|
اینقدر خودت رو نگیر … !
اینقدر با تکبر و غرور با آدم حرف نزن … !
وقتی کسی به تو ابراز علاقه کرد …
فکر نکن که فوق العاده ای !!!
شاید اون کم توقعه …
اینقدر با تکبر و غرور با آدم حرف نزن … !
وقتی کسی به تو ابراز علاقه کرد …
فکر نکن که فوق العاده ای !!!
شاید اون کم توقعه …

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:47 توسط سید آریا حسینی
|
شاید دل من...
شاید دل من عروسکی از چوب است.
مثل قصه ی پینوکیو محبوب است.
اما چه دماغی داره این بیچاره.
از بس که نوشته
حالم من خوب است.....!!!!
شاید دل من عروسکی از چوب است.
مثل قصه ی پینوکیو محبوب است.
اما چه دماغی داره این بیچاره.
از بس که نوشته
حالم من خوب است.....!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:46 توسط سید آریا حسینی
|
گفت: حالت را نمی پرسم
می دانم خوبی, عکس هایت همه با لبخندند!!
و نمی دانست عکاس که می گوید سیب…
من یاد حماقت حوا می افتم
و پوزخند می زنم…
می دانم خوبی, عکس هایت همه با لبخندند!!
و نمی دانست عکاس که می گوید سیب…
من یاد حماقت حوا می افتم
و پوزخند می زنم…

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:45 توسط سید آریا حسینی
|
فقط کسی معنی دل تنگی را درک می
کند
که طعم وابستگی را چشیده باشد
پس هیچوقت به کسی وابسته نشو
که سر انجام آن وابستگی دلتنگیست ...!!!
که طعم وابستگی را چشیده باشد
پس هیچوقت به کسی وابسته نشو
که سر انجام آن وابستگی دلتنگیست ...!!!

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:43 توسط سید آریا حسینی
|
دل تنگ شدن یعنی
تو نیستی و من هر روز،
از تو یک خاطره جدید می سازم...!!!!
تو نیستی و من هر روز،
از تو یک خاطره جدید می سازم...!!!!

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:38 توسط سید آریا حسینی
|
دیرآمـدی باران...
دیر، من درجــایــی...
درحجــم نبــودن كسـى خشكیـــدم...
دیر، من درجــایــی...
درحجــم نبــودن كسـى خشكیـــدم...

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:37 توسط سید آریا حسینی
|
دیگــر نـمی نــویسـمت ...
هــرکـس بــه چشــم هــایــم نگــــــاه کنــد
تـــو را خــواهــد خــوانـد....
هــرکـس بــه چشــم هــایــم نگــــــاه کنــد
تـــو را خــواهــد خــوانـد....

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:36 توسط سید آریا حسینی
|
به چه می خندی
تـــــــــــــو...؟
به نگاهم که چه مستانه تـو را باور کرد!
یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت
و خاکستر کرد...!
به چه می خندی تـــــــــــــو...؟
به دل ساده ی من که دگر تا به ابد،
نیز به فکر خود نیست...؟!
خنده دار است
بخنــــــــــــد .....
به نگاهم که چه مستانه تـو را باور کرد!
یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت
و خاکستر کرد...!
به چه می خندی تـــــــــــــو...؟
به دل ساده ی من که دگر تا به ابد،
نیز به فکر خود نیست...؟!
خنده دار است
بخنــــــــــــد .....

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:35 توسط سید آریا حسینی
|
اگر سراب دیدی
تظاهر کن که ازش آب خوردی
و رد شـــــو
نذار به دروغش افتخار کنه
تظاهر کن که ازش آب خوردی
و رد شـــــو
نذار به دروغش افتخار کنه

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:33 توسط سید آریا حسینی
|
دلتنـــــــــــــــــگی
عین آتش زیر خاکــــــستر است
گــــــاهی فـــــکر میکنی تمــــــام شده
امّـــــا یــک دفــــعه
همه ات را آتــــش
مـــــــــــیزند . . .
عین آتش زیر خاکــــــستر است
گــــــاهی فـــــکر میکنی تمــــــام شده
امّـــــا یــک دفــــعه
همه ات را آتــــش
مـــــــــــیزند . . .

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:32 توسط سید آریا حسینی
|
نشستم . . . .
خسته شدم . . . .
دیگر قایق نمیسازم . . . .
پشت دریا ها هر خبری که میخواهد باشد باشد . . . .
وقتی از تو خبری نیست . . . .
قایق میخواهم چه کار . . . .
مرا همین جزیره کوچک تنهایی هایم بس است . . . . !
خسته شدم . . . .
دیگر قایق نمیسازم . . . .
پشت دریا ها هر خبری که میخواهد باشد باشد . . . .
وقتی از تو خبری نیست . . . .
قایق میخواهم چه کار . . . .
مرا همین جزیره کوچک تنهایی هایم بس است . . . . !

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:31 توسط سید آریا حسینی
|
عشق
یعنی اونی که اگه صد دفعه هم ناراحتش کنی
هر بار میگه این دفعه ی اخریه که می بخشمت
و با اخم میاد توی بغلت...!!!
یعنی اونی که اگه صد دفعه هم ناراحتش کنی
هر بار میگه این دفعه ی اخریه که می بخشمت
و با اخم میاد توی بغلت...!!!

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:30 توسط سید آریا حسینی
|
دلتـــنگی هــایــم گفــتنـی
نیــست ..
نــوشتـنـی نیست ..
اگــر عــاشق باشی ..
بــرایــت دیـدنــی ست . .
لمـــس کــردنی ست ..
تـــو بـگـــو ؛
دلتنگی هــایــم را دیــدی !؟
نــوشتـنـی نیست ..
اگــر عــاشق باشی ..
بــرایــت دیـدنــی ست . .
لمـــس کــردنی ست ..
تـــو بـگـــو ؛
دلتنگی هــایــم را دیــدی !؟

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:28 توسط سید آریا حسینی
|
و تو چه صبوری که اینگونه مرا تحمل می کنی...
آن زمان که خود از تحمل خود عاجزم...
آن زمان که خود از تحمل خود عاجزم...

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:27 توسط سید آریا حسینی
|
میخواهم ساده اعتراف کنم
میخواهم ســـــــاده فــــــــــریاد بزنم
دلم میخواهد
ذره ذره ی وجود سرتا پا آرامشت را ......
در بلندای لحظه های خسته از دلتنگی ام هجی کنم
ساده میگویم گوش کن...!!!
...ع...ا...ش...ق...م...! نگاه کن...!!!
آنچه را که در سادگی نگاهم پیداست
نیازی به انکار نیست...!!!
میخواهم ســـــــاده فــــــــــریاد بزنم
دلم میخواهد
ذره ذره ی وجود سرتا پا آرامشت را ......
در بلندای لحظه های خسته از دلتنگی ام هجی کنم
ساده میگویم گوش کن...!!!
...ع...ا...ش...ق...م...! نگاه کن...!!!
آنچه را که در سادگی نگاهم پیداست
نیازی به انکار نیست...!!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:26 توسط سید آریا حسینی
|
بیچاره!
جالبـاسی کنار در
مدتهاست درانــتظار به آغوش کشیدن آن کـت پشمی سیاهت
یک لنگه پاایستاده...
بیچاره!
نمی داند آمدنی در کار نـیست....
جالبـاسی کنار در
مدتهاست درانــتظار به آغوش کشیدن آن کـت پشمی سیاهت
یک لنگه پاایستاده...
بیچاره!
نمی داند آمدنی در کار نـیست....
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:24 توسط سید آریا حسینی
|
گاهی باید بی رحم بود
نه با دوست
نه با دشمن
که با خودت!!
و چه بزرگت می کند آن سیلی که خودت می خوابانی
بر صورتت...
نه با دوست
نه با دشمن
که با خودت!!
و چه بزرگت می کند آن سیلی که خودت می خوابانی
بر صورتت...

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:26 توسط سید آریا حسینی
|
یک جایی میرسد که آدم دست به خودکشی میزند
نه اینکه تیغ بردارد و رگش را بزند
نه!!!
قید احساسش را میزند...!!
نه اینکه تیغ بردارد و رگش را بزند
نه!!!
قید احساسش را میزند...!!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:25 توسط سید آریا حسینی
|
نمــــــــی دانم!!
من به مســـــــافر دل بستم....؟
یا مســــــــافر شد
آنكه به او دل بســـــــتم...!!
من به مســـــــافر دل بستم....؟
یا مســــــــافر شد
آنكه به او دل بســـــــتم...!!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:23 توسط سید آریا حسینی
|
گاهی وقتها فکر کردن به بعضی ها
ناخودآگاه لبخندی
روی لب می نشاند....!
دوست دارم این لبخندهای بیگناه را...
این بعضی ها را...
ناخودآگاه لبخندی
روی لب می نشاند....!
دوست دارم این لبخندهای بیگناه را...
این بعضی ها را...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:22 توسط سید آریا حسینی
|


